تبليغاتX
یه عاشق کوچولو


یه عاشق کوچولو

بی خیال ترین ادما حتی اونی که به هیچی دل نمیبنده بالاخره یه روزی عاشق میشه!

۴-۵ سال بیشتر نداشت.از همون بچگی عاشق فوتبال بود.با پسر بچه های فامیل اونایی که تقریبا هم سن خودش بودن فوتبال بازی میکرد.

بزرگتر شد.وقتی پا به دبستان گذاشت عضو تیم فوتبال مدرسه شد.با جدیت تمام توی همه ی تمرین ها شرکت میکرد اما توی مسابقه ها به علت داشتن جثه کوچک و ضعیفش همیشه روی نیمکت می نشست و بهش اجازه شرکت توی مسابقه رو نمیدادند.پدرش واسه همه ی مسابقه ها میومد و اونو تشویق میکرد.

دوران دبستان تموم شد و پا به مقطع راهنمایی گذاشت اونجا هم باز عضو تیم فوتبال مدرسه شد.باز هم توی همه تمرین ها شرکت کرد اما هنوز هم اجازه شرکت در مسابقات رو نداشت و روی نیمکت می نشست و پدر همچان توی همه ی مسابقه ها حاضر می شد و اونو تشویق میکرد.تا سال اخر دانشگاه پسرک به همین منوال گذشت تا اینکه...

تیم فوتبالشون به فینال راه پیدا کرد.ی.چند روز قبل از مسابقه پسرک به پدرش  گفت:باباتیم ما به فینال راه پیدا کرد یه هفته دیگه مسابقه داریم.بازم میای که منو تشویق کنی؟

پدر گفت :اره پسرم میام

اما....

عجل مهلت نداد و ۲ روز به بازی مونده بود که پدر فوت کرد.پسرک پیش مربی تیم رفت و اصرار کرد که این بار اجازه بده که بازی کنه.اما مربی قبول نکرد.التماس کرد و قول داد اگه تیم باخت واسه همیشه از تیم فوتبال بیرون بره.با اصرار زیاد مربی قبول کرد که ۱۰ دقیقه توی زمین بازی کنه.

روز مسابقه رسید.پسرک به زمین رفت.بازی شروع شد.انقدر خوب بازی کرد که مربی باورش نمی شد این همون کسی هست که همیشه جاش روی نیمکت و کارش تنها تماشای بازی بود.بهش اجازه داد که تا اخر بازی توی زمین باشه.تیم اول شد و جام قهرمانی رو گرفت.و پسرک ستاره ی تیم شد.

چند روز بعد مربی پیش پسرک رفت و گفت تو که این همه خوب بازی میکردی چرا هیچ موقع واسه توی زمین اومدن اینقدر اصرار نمیکردی ؟چی شد این بار تصمیم گرفتی که بازی کنی؟

پسرک گفت:پدر من نابینا بود ولی واسه ی همه ی مسابقات میومد و منو تشویق میکرد.اون فوت کرد واین اولین مسابقه بود که تونست ببینه.میخواستم اینقدر خوب بازی کنم که فکر کنه پسرش تو تمام این سالها ستاره ی زمین بوده.

...!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:58 توسط یه عاشق کوچولو | |
قرار بود بیاد خونمون.چند روز قبل از اومدنش بهش زنگ زدم و گفتم:اومدی یادت نره عکسایی که پارسال با بچه ها گرفتیم رو بیاری؟نیاری من میدونم با تو... گفت:باشه سعی میکنم که یادم نره. گفتم:نخیر باید بیاری اگه اومدی و گفتی یادم رفته نمیذارم بیای تو!فک کردی واسه چی دعوتت کردم؟خودتو که نمیخوام عکسا رو میخوام خودتم نیومدی اشکال نداره عکسا رو بده بیاد میخنده و میگه:ای نامرد دارم برات ....

قرارمون ساعت ۵ و نیم بود.تا اومد بیاد ۱۰۰۰ بار همه چیو چک کردم.میوه شیرینی. اتاق ها .نکنه جایی یکم کثیف باشه.جلوی ایینه ایستاده بودم.داشتم یه دستی به صورتم و موهام میکشیدم.جلوی ایینه بودم اما حواسم جایی دیگه بود.پیش کس دیگه ای بود.کسی که قراره این اخرین دیدارمون باشه.به خودم اومدم.وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای داشت میرفت.امروز اخرین بار بود.واااااااااااااااااااااای حالا چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بعد از این همه سال حالا باید خیلی راحت بگیم خداحافظ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه نمیییییییییییییییییییییییییییییییخواااااااااااام!!!!!!!!!!!!!!

صدای زنگ در اومد هول شدم!ایفون روجواب دادم.خودش بود.دویدم تو راه پله.پریدم تو بغلش.تموم صورتش رو غرق بوسه کردم به زور از بغلم بیرون اومد.گفت بابا بذار برسم خودت رو کنترل کن عزیزم :).اوردمش بالا.داشت لباساشو در میاورد منم جلوی ایینه کارم رو تموم میکردم.گفت... ول کن بیا میخوام بغلت کنم.خیلی دلم برات تنگ شده بود.

رفتم بغلش کردم و گفتم اره جون خودت دروغ نگو اگه دلت تنگ شده بود منو تنها نمیذاشتی منو ول نمیکردی.ولم نمیکردی و بری

ساکت شد.فهمیدم خودشم ناراحته گفتم بشین یه چی بیارم بخوریم.رفتم و با میوه و شیرینی و... برگشتم.گفت بیا اینم فلشم بزن عکسا رو ببین.کلی عکس اورده بود واسه همش کلی داستانداشت اون تعریف میکرد و من فقط زل زده بودم بهش داشتم نگاش میکردم.سیر نمیشدم.داشت میرفت.واسه همیشه هم میرفت.میخواستم ایقدر نگاش کنم که بعدپشیمون نشم که چرا کم دیدمش.

گفت واست اهنگی که خیلی دوست داشتی رو اوردم.گفتم ... جات خیلی خالیه بیا و برگرد.کجا میخوای بری؟گفت :نمیخوای بزاری گوش بدی؟گفتم جواب من اینه؟دارم باهات حرف میزنم گفت :چی کار کنم؟دیگه که رفتم!راهی واسه برگشت نیست!گفتم همه سراغتو میگیرن بیا مرگ من برگرد!نکنْ!با دل من اینجوری نکن.دیگه حرفی نزد.

اهنگ رو پیدا کردم.گفت دیگه نمیخواد بزاری .اهنگ غمگین نذار.بهش گوش ندادم اهنگ رو گذاشتم.داشت چایی میخورد روم رو ازش بر گردوندم.اشکم ریخت.رفت سر فایل عکسا که واسم بریزه رو کامم.زیر چشمی نگاش میکردم

یاد اون روزا افتادم.اولین باری که دیدمش.وقتی صداشو شنیدم ازش بدم اومد.صداش یکم بم بود اما جذاب.ولی من خوشم نمیومد.کلا از اولین بار باهاش مشکل پیدا کردم.همش بهش گیر میدادم اما اون با متانت تر از این حرفا بود که دم بزنه.یکسال گذشت.بیشتر اشنا شدیم.اومد جلو گفت دوسم داره گفت تنهاس میخواد با من باشه.راجبش پرس و جو کردم.خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ادم خوبی بود.اهل هیچی نبود.همه دوسش داشتن.قول دادم که همراهش باشم.اومدم جلوتر رسیدم به اون روزی که واسم درد دل کرد.از پدرش گفت از مادرش از خونوادش و بعد از تموم دردایی که تو دلش بود.بازماومدم جلو خودمو دیدم که دارم همه چیزو واسش میگم.گریه میکنم گریه میکنه.میخندم میخنده.همون روزا بود که با بقیه بچه ها یه گروه رو تشکیل دادیم یه گروه ۱۴ نفره.زلزله سیل اتشفشان کلا بلای خانمان سوز بودیم.هر جا میرفتیم با کارامون اونجا رو به اتیش میکشیدیم.هیچ کس مثل ما خوش نبود مثل ما بی غم و بی خیال نبود.بازم اومدم جلو دیگه از اون گروه ۱۴ نفره خبری نبود فقط ۲ نفر بودند.منو اون.همه رفتن بازم ما دوتا موندیم.همه رفتن پی زندگیشون.پی ایندشون.ماهم رفتیم پی ایندمون اما باهم.تصمیم گرفتیم باهم خوش باشیم.با هم شاد باشیم با خوشیهامون با شیطونیهامون دنیا رو به اتیش بکشیم.عالم و ادم رو سر کار میذاشتیم.همیشه با هم بودیم.هر کس مارو میدید میگفت مثل اینا که تازه نامزد کردن میمونید:) اخه همیشه پیش هم مینشستیم و هوای همو داشتیم.

بازم اومدم جلوتر وای روزای اخر بود....نغمه جدایی رو میخوند.نه دیگه نمیخوام برم جلو.کاش میشد زمان رو نگه داشت.داره میره.بهش زنگ میزنم تولدش رو تبریک بگم باهام مثل غریبه ها حرف میزنه.چراااااااااااااااااااااااااا؟نکنه دیگه دوسم نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه دوسم داره!پس چرا باهام سرده؟انگار باخودش مشکل داره!!!!!!!!!!!!انگار مجبورش کردن که سرد باشه.اره داره زجر میکشه.میخواد دل ببرم.اما اخه چه جوری؟بعد از ۵سال دل ببرم؟بعد از این همه سال؟این همه خاطره؟خداااااااااااااااااااااایا دارم از دستش میدم.داره میره.تموم زندگیم داره میره.اون که....

نرمی لبشو رو گونم حس میکنم.میگه چته؟چرا اشک میریزی؟قربونت برم چیزی شده؟میگم:چرا رفتی؟اخه من بی تو چی کار کنم؟چشمامو میبندم و اروم اشک میریزم

خنده ی تلخی میکنه.جوابی نداره.میزنه در شوخی.پاشو پاشو جمعش کن.این هندی بازیا رو در نیار اشک منم در میاد بیا میخوام واست یه چیزایی رو تعریف کنم.کلی حرف میزنیم

ساعت ۹و نیم شد.میگه باید برم.باز غم تو چشمام میشینه.گوشیش مرتب زنگ میخوره.باید بره.کارش دارن.میگم نه نرو ...این اخرین باره.یکم بیشتر پیشم باش.

دست میکنه جیبش یه دستبند در میاره میگه اینو یادته.میخندم و میگم اره.میگه یادته دوسش داشتی اما بهت ندادمش حالا اومدم بهت بدم.عذاب وجدان داشتم.دستم میکنه.منم گردنبندمو در میارم میندازم گردنش.تو چشماش نگاه میکنم بغلش میکنم میگه.... نبینم گریه کنیااااااااااااااا خیلی تحمل میکنم اما نمیشه با صدای بلند گریه میکنم.میگه با دل من اینجور نکن.داری داغونم میکنی.من هنوزم دوستت دارم.هنوزم هیچکس تو نمیشه میگم دروغ نگو اگه دوسم داشتی نمیرفتی میگه خیلی وابسته شدیااااااااااااااا میگم اخه دیونه من هر روز به امید دیدن تو از خواب بیدار میشدم حالا که رفتی من دیگه کی رو دارم؟محکم تر بغلم میکنه.گریه میکنه.اهنگ هم داره با ما اشک میریزه.اهنگی که هر دو عاشقش بودیم.

میگه دیگه راهی ندارم.بازم میام پیشت.میدونم که دیگه نمیاد میدونم که داره واسه همیشه میره.

با هزار خواهش و التماس تا ساعت ۱۰ نگهش میدارم.ساعت ۱۰ خودم میبرم میرسونمش.از ماشین پیاده میشم.دل نمیبره.به زور جدا میشیم و اون میره.میره.میره تا دیگه محو میشه.از نگاهم محو شد اما غم رفتنش تو دلم شعله وره.هر لحظه بیشتر میشه.شعله ور تر میشه.

جهنم من اینجاس.جهنم من اینه که تنها امید زندگی از دستم بره

ای طلوع اولین دوست...ای رفیق اخر من!به سلامت!سفرت خوش ای یگانه. یاور من. مقصدت هر جا که باشد!هر جای دنیا که باشی اون ور مرز شقایق!پشت لحظه ها که باشی خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود.تنها دست تو رفیقه دست بی ریای من بود!اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی!


قابل توجه کسایی که متن بالا رو خوندن.این متن داستان نیست و از هیچ وبلاگی کپی برداری نشده.این اتفاقی بود که واسه من افتاد.پس هر گونه کپی برداری حتی با ذکر منبع غیر مجاز می باشد

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:47 توسط یه عاشق کوچولو | |
کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش دریا کمی از خشم  خودش کم میکرد

قرض میداد با هر چه پریشانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است

کاش رنگ شب نا هم کمی عرفانی بود

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها

دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

چه قدر شعر نوشتیم برای باران

غافل از این دل دیوانه که بارانی بود

کاش دل پر ز افسانه ی نیما میشد

و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

راز این شعر همین ممصرع پایانی بود

 عید بر همه ی شعیان مبارک باد 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 14:43 توسط یه عاشق کوچولو | |
تقدیم به عزیزترینم

((عزیزم : گهواره ی زمان در حرکت است و روزهای خوشی جوانی چون باد می گذرد حیف از این روزها که بی تو سپری میشود بیا تا زودتر کلبه ی عشقمان را مهیا کنیم .بیا تا دست هایمان را چون دل هایمان یکی کنیم به خاط داشته باش که با عهد و پیمانی داریم  ۱=۱+۱ ))


ببخشید اگه کسی رو خبر نکردم به طورخیلی اتفاقی یکی از عزیزترین کسانم رواز دست دادم شرایط روحی مناسبی ندارم شرمنده اگه جواب نظرها رو نمیدم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:3 توسط یه عاشق کوچولو | |
این اپ رو تقدیم میکنم به کسی که خیلی دوسش دارم

 

((تو را به وسعت تمام ابی های دنیا دوست دارم.به وسعت دریاها و اسمان.وقتی که در کنارت هستم گذر زمان را حس نمیکنم.ای کاش لحظه های با هم بودنمان را جاودانی میکردیم.کاش منو تو ما میشدیم همانگونه که در قلبمان یکی هستیم.من و تو وجود ندارد.تمام وجود من در تو خلاصه شده     ۱=۱+۱))

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 5:0 توسط یه عاشق کوچولو | |
بازم والپیپر های خوشگل از Emoها

Blonde emo girl hair cuts


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 13:10 توسط یه عاشق کوچولو | |
امروز یه سری والپیپر از Emo گذاشتم خیلی قشنگه حتما ببینید

emo girl haircut

(این یه عکسه اما اونایی که تو ادامه ی مطلب هستند همشون والپیپرند)

بقیه والپیپرا در ادامه مطلب


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 12:27 توسط یه عاشق کوچولو | |
ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن .
خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!
جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟
شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...!

این عکسو ببین پایه خندساین جور موارد تو ایران زیاد دیده میشه

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 16:20 توسط یه عاشق کوچولو | |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت